جلال الدين الرومي

131

فيه ما فيه ( فارسى )

« وسيط » 241 و كتب مطوّل خوانده باشد ، از « تنبيه » 242 چون كلمه‌اى بشنود ، چون « 1 » شرح آن را خوانده است ، از يك « 2 » مسئله اصل‌ها و مسئله‌ها فهم كند ، بر آن يك حرف تنبيه ، هاى مىكند يعنى كه من زير اين ، چيزها فهم مىكنم « 3 » و مىبينم و اين آن است كه من در آنجا رنج‌ها برده‌ام و شب‌ها به روز آورده‌ام و گنج‌ها يافته‌ام كه أَ لَمْ نَشْرَحْ لَكَ صَدْرَكَ « * » . شرح دل بىنهايت است چون آن شرح خوانده باشد « 4 » از رمزى بسيار فهم كند و آن كس كه هنوز مبتدى است از آن لفظ همان معنى آن لفظ « 5 » فهم مىكند . او را چه خبر و هاىهاى باشد ؟ سخن به قدر مستمع مىآيد . چون او نكشد حكمت نيز برون نيايد . چندان‌كه مىكشد و مغذّى مىگردد حكمت فرومىآيد و اگرنه ، گويد اى عجب چرا سخن نمىآيد « 6 » ؟ جوابش گويد « اى عجب چرا نمىكشى « 7 » ؟ » آن كس كه تو را قوّت استماع نمىدهد گوينده را نيز داعيهء گفت نمىدهد . در زمان مصطفى صلّى اللّه عليه و سلّم « 8 » ، كافرى را غلامى بود مسلمان 243 ، صاحب گوهر سحرى . خداوندگارش فرمود كه « طاس‌ها برگير كه به حمّام رويم . » در راه مصطفى صلوات اللّه عليه و سلّم « 9 » در مسجد با صحابه رضوان اللّه عليهم « 10 » نماز مىكرد . غلام گفت « اى خواجه ، للّه تعالى ، اين طاس را لحظه‌اى بگير تا دوگانه بگزارم ، بعد از آن به خدمت روم . » چون در مسجد رفت نماز كرد مصطفى صلّى اللّه عليه و سلّم بيرون آمد و صحابه هم بيرون آمدند « 11 » . غلام تنها در مسجد ماند . خواجه‌اش تا به چاشتى منتظر و بانگ مىزد كه « اى غلام بيرون آى . » گفت « مرا نمىهلند . » چون كار از حدّ گذشت « 12 » خواجه سر در مسجد كرد تا ببيند كه كيست كه نمىهلد . جز « 13 » كفشى و سايه‌اى كسى نديده و كس « 14 » نمىجنبيد . گفت « آخر كيست كه تو را نمىهلد كه بيرون

--> ( 1 ) . كلمه ( چون ) از اصل ساقط است ( 2 ) . ح : خوانده است ( 3 ) . ح : ندارد ( * ) . سورهء انشراح آيهء 1 ( 4 ) . ح : خوانده است ( 5 ) . ح : معنى همان ( 6 ) . ح : چندان‌كه مىكشد و متغذّى مىشود حكمت فرومىآيد چون او را نكشد ( 7 ) . ح : كه اى عجب چرا سخن نمىكشى حكمت نيز بيرون نيايد و روى ننمايد گويد اى عجب چرا سخن نمىآيد . ( 8 ) . ح : عليه السّلام ( 9 ) . ح : عليه ( 10 ) . ح : ندارد ( 11 ) . ح : و صحابه بيرون آمدند همه ( 12 ) . ح : از حدّ رفت ( 13 ) . كلمه ( جز ) در اصل نيست ( 14 ) . ح : و حس كس